الملا فتح الله الكاشاني

356

تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )

كه كفار قريش به سهولت عيش مغرور و مسرور گشته در باب حضرت رسالت ( ص ) سخنان گفتندى و چون چند نوبت بنزول قرآن پرده از روى گفتار ايشان برداشته شد با يكديگر تدبير كردند و راى ايشان بر آن قرار گرفت كه سخنى كه دربارهء آن حضرت مىگفتند آهسته گويند تا خداى وى نشنود و رسول را از آن خبر نگرداند اين آيه در باب جهل ايشان نازل شد * ( وَأَسِرُّوا قَوْلَكُمْ ) * و پنهان سازيد قول خود را دربارهء پيغمبر ( ص ) * ( أَوِ اجْهَرُوا بِه ) * آشكار كند به آن يعنى نزد خدا هر دو يكسانست پس بيان علت اين استوا مىفرمايد بقوله * ( إِنَّه عَلِيمٌ ) * بدرستى كه او داناست * ( بِذاتِ الصُّدُورِ ) * به آنچه در سينه ها است قبل از آنكه به زبان گذرد پس كسى كه بر ضماير واقف است اگر تعبير آن بسر كنيد يا بجهر نزد او پوشيده و پنهان نيست * ( أَ لا يَعْلَمُ ) * آيا نداند آنچه در سينه ها است * ( مَنْ خَلَقَ ) * آن كسى كه آفريده است سينه ها را يا عالم نباشد بسراير بندگان آنكه ايشان را آفريده و بنا بر اين هر دو معنى من خلق بمعنى خالق باشد و ميتواند بود كه مفعول يعلم باشد بمعنى مخلوق معنى اينكه آيا نداند خداى كسى را كه آفريده و بسراير و ضماير او عالم نباشد * ( وَهُوَ اللَّطِيفُ ) * و حال آنكه او باريكبين و باريك دانست بظواهر و حقايق مكنونات * ( الْخَبِيرُ ) * آگاه بعوامض و دقايق مكنونات و تقييد به اين جملهء حاليه مستدعى آنست كه الا يعلم را مفعولى باشد مقدر از قبيل الا يعلم كذا و هو عالم بكل شيئى و اگر نه لازم آيد كه شيئى موقت بنفس خود باشد مانند لا يعلم و هو عالم و اين غير صحيح است از مسيب مرويست كه مردى در شبها در ميان اشجار ميرفت باد سخت برآمد و از هر درخت برگى بسيار فرو ريخت و در خاطر او گذشت كه آيا خداى داند كه چند برگ از ايندرختان بيفتاد هاتفى آواز داد كه الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير بعد از بيان علم خود بضماير صدور بندگان و سراير قلوب ايشان تعداد نعم خود مىكند برايشان بر وجه امتنان و ميفرمايد كه * ( هُوَ الَّذِي ) * اوست آن كسى كه * ( جَعَلَ لَكُمُ ) * گردانيد براى شما * ( الأَرْضَ ذَلُولًا ) * زمين را رام و فرمانبردار تا بهر وجهى كه مىخواهيد در آن ميرويد و مىنشينيد و زراعت و عمارت و غير آن مىكنيد * ( فَامْشُوا ) * پس برويد * ( فِي مَناكِبِها ) * در دوشهاى زمين يعنى جوانب و اطراف مرتفعه آن مشى در مناكب ارض مثل است براى فرط تذليل و نهايت مرتبهء ذل آنچه منكبين بعير و ملتقاى آن از كوهان ارق موضع بعير است و ارفع آن از آنكه راكب تدمين خود را بر آن تواند نهاد و اعتماد بر آن تواند كرد پس